...
منو تو آغوشت بگیر خدا میخوام بخوابم
آخه تو تنها کسی بودی که دادی جوابم
منو تو آغوشت بگیر میخوام برات بخونم
روی زمین چقدر بده میخوام پیشت بمونم
کی گفته باید بشکنم تا دستمو بگیری
خسته شدم از عمری غربت و غم و اسیری
کی گفته باید گریه شبامو در بیاری
تا لحظه ای وقت شریفتو برام بذاری !
توی آغوش تو آرامش محضه
منو با خودت ببر حتی یه لحظه
بغلم کن منو بردار٬ ببرم دور
ببرم از این زمین سرد و ناجور
وقتی باید واسه ی رها شدن یه بی فروغ بود
واسه آرامش نسبی کلی حرفای دروغ بود
توی دنیا هر چیزی قیمتی داره حتی وجدان
اینارو هیچ جا ندیدم نه تو انجیل نه تو قرآن !
وقتی دنیا همه حرف پوچ و مفته
صدای هق هقتو از کی شنفته ؟!
تو که میگی پیشمی تا لحظه مرگ
این که میگن می شکنی٬ رنجم میدی٬ بگو کی گفته ؟!
توی آغوش تو دیگه تنها نیستم
هر نفس اسیر دست غمها نیستم
دیگه عاشقانه تر از عاشقانه ام
واسه موندن دیگه با بها بهانه ام
توی آغوش تو از درد خبری نیست
از دروغ و از حرفای زرد اثری نیست
نمی بینی کسی از هراس نونش
شده حرف ناثواب ورد زبونش
توی آغوش تو آرامش محضه
منو با خودت ببر حتی یه لحظه
بغلم کن منو بردار ببرم دور
ببرم از این زمین سرد و ناجور ...
...
...
...
کمی خوب که گوش کنی٬ گوش مبارکت پر می شود از صداهای دردآلود و دردهای بی صدا! صدای مادری که از نداشتن خرجی به خود فحش و ناسزا می دهد٬ با این انتخاب احمقانه اش! ناله کودکی را می شنوی که از گرسنگی زانوانش را در سینه جمع کرده است و سیر می گرید! آواز مردی را می شنوی که با آن بارانی ژنده و پاره اش ٬ بی توجه به مردم اطرافش خیابان ولیعصر را گز می کند! صدای سنتور جوان لاغر اندامی را می شنوی که برای کسب درآمدی هر چند اندک سعی در جلب نظر مردم بی احساس را دارد! صدای ضبط بلند اتومبیل جوانی را به وضوح می شنوی که فریاد می زند : خوشگلا باید برقصن!
کمی خوب تر نگاه کنی تمام این شنیدنی ها را با کیفیت بسیار عالی می توانی ببینی و بی خیال از کنارش عبور کنی! می توانی به انسان بودنت افتخار کنی! یا شاید اصلا به بودنت افتخار کنی! می توانی سری به خیابان ایران زمین و فرحزاد و دربند بزنی و دیدنی ها را خوب ببینی! می توانی سوار بر مرکب های سبز بشوی و سبزپوشان محبوب جامعه را در اطراف و اکناف این شهر وامانده ببینی! سبز پوشانی که با تمام وجود ملعبه دست رهبران سبز شال و سبز عبای خود شده اند! مردم در برابر مردم! این است ارمغان سیاه های سبزنما برای مردم آبی ایران زمین!
صفحات کتاب دنیا را که ورق بزنی تکرار روزگار و روزگار تکراری را خوب خواهی دید ...
قرار ما
حرم توست
هر كه درد ندارد !
نبايد هم كه بيايد!
چشمانم، به من دروغ نميگويند ...
خودم ديدم :
خادمان حرم داشتند
بيدردي را
-نامردي را-
جارو ميكردند !
هر چند
درد ما، هم، قابل نيست
و گرنه
- دوري-
اين همه به درازا نميكشيد !
نشاني كامل تو را
آهو بچههايي
- كه خاطرشان جمع بود-
به خاطرم سپردند؛
و من
صاف پيچيدم
به سمت چشمانت !
اي كاش ميتوانستم
چيزي بگويم-
تا رضا دهي !
رضاي من، تويي !
دلها را، آب ميكني؛
و گرنه - اين همه دريا-
مگر ميشود
از چشمخانهيي بتراود ؟!
مكان،
امكان تو را ندارد
از قدمگاهت
آفتاب، قد ميكشد !
مشت زائرانت را
اگر بگشايند
- دست كم -
بهشت را، در خويش دارد !
قرار ما
حرم توست
زيارت نامهات، زيارت نامه نيست
زبان عاشقيست!
نگاهت
به غزالان غريب
دل ميدهد!
اي تدارك تقدير
تكليف شبهاي بيداري را
روشن كه ميسازي،
فرشتهها نيز
تاب نميآورند كه نيايند!
از پاي نگاهت
اي كاش،
هر گز برخيزم !
-برايت بميرم !
وقتي تو هستي
مرگ كاري ندارد!
در روزگار قحطي مرد و عشق
مهرباني
نگاهت را كه ميبيند
دست بردار نيست!
مگر ميشود
تو را اسير ديد ؟!
كبوتران حرم، غم ندارند:
شيب تو
- نيز-
صعودي ست!
مرا نميرسد
با غريبنوازي تو، كنار بيايم!
دل - كه ميگيرد-
سراغ تو را ميگيرد
بگذار
هر چه ميخواهند بگويند؛
قرار ما
حرم توست!



