اینجا دریاست
حال ما خوب است, اما تو باور نکن
من به سیم آخر رسیده ام ! فصل بهار و خرداد ماه پر از حادثه هم زمان خوبی برای به سیم آخر زدن است ... به سیم آخر خواهم زد ... وعده من با خودم 16 خرداد 91 ...! بار الها! وعده دیدار نزدیک است ... نزدیک ... يادته گفتم: ... مامانم... مامانم... چشم ميذاري من قايم بشم؟... مامانم.. تا ده بشماريا... بعد بيا و پيدام كن قول ميدم كه توي بالكن اتاق پشتي نرم ؛ مي دونم نرده نداره، دلت هري مي ريزه اگه من اونجا باشم... مامانم... ...مامانم... مامانم... بيا ديگه...ماماني... ماماني من قايم شدم ؛ پيدا شدم ؛ بزرگ شدم ؛ آقا شدم ؛ پير شدم... چشماتو باز كن مامانم مامانم چشماتو... وا كن مامانم... الان بیست ساله كه چشم گذاشتي و من قايم شدم من هنوزم از حقيقت مرگت قايم شدم... ببين كه توي اتاق پشتي نميرم ببين كه پسرت ، قند عسلت... ديگه نمي خواي نازم كني؟ اگه مريض شدم... شيربرنج دهنم كني؟ ماماني... ماماني... من سردمه!... نمي خواي ديگه بافتني تنم كني؟...ماماني... مامانم... مامانم... آه...مادرم...تاج سرم... ديگه وقتشه... مي خوام... بيام پيشت! مي خوام... چشم بزارم! مي خوام... تا ده بشمارم... يك ؛ دو ؛ سه ؛ چهار؛ پنج ؛ شش ؛ هفت................................... می دانم خدا ! یک روز می فهمی که خیلی دوستت داشتم یا دارم ... و آن وقت با خودت می گویی: کاش بعضی از دعاهایش را مستجاب می کردم ! یا لا اقل یک دعایش را مستجاب می کردم! (خودت می دونی کدومو میگم!!) رویش سیاه بود ولی بنده بدی نبود ...!! در این خاک یک شعار دیگر باقی مانده : زنده باد مرگ ... من سنگ قبرم را هم خریده ام ... پاهایم را که درون آبـــــــــــ می زنم ، من به زودی خواهم مرد اینکه جمعهها دل من میگیرد همه جا حرف، حرف بهار است!



ماهـــی ها جمــــع می شوند !
...
شاید این ها هم فهـــمیده اند،
عمــــــری طعمــه روزگار بوده ام ...

قبرم را هم کنده ام
- گل و لای زیر ناخن هایم این را گواهی می دهند_
امروز بعد از تمام کردن کار قبرم
لحظه ای در آن خوابیدم
...
و به دنبال آرامش ، گوشه گوشه اش را کاویدم
ساعت ها، به دنبال نشانه ای از وابستگی
درونم را جستم
و چون نیافتم، دمی خوابیدم
...
من مرده ام
- گل و لای درون گلویم این را گواهی می دهد-
...
می دانم بالای قبر من، به دنبال آرامش و وابستگی
تمام خودت و قبرم را جست و جو کرده ای
و چون آن را یافته ای
دمی نخواهی خوابید ...

هیچ ربطی به تنهاییهای من ندارد
هیچ ربطی به رفتن تو
هیچ ربطی به غربتِ بی انتهای اینجا ندارد
شاید اگر روز تولد من یک پنج شنبه یا یک شنبه بود
شاید اگر موقع زایمان پدرم خانه بود
شاید اگر من در یک آمبولانس زوار در رفته به دنیا نمیآمدم!
شاید اگر یک روز بهاری نبود
شاید اگر آن بارانِ لعنتی یکریز نمیآمد
شاید اگر گلفروشیها آن روز بسته نبودند
شاید اگر مادرم آنروز مثل روز قبل و روز بعدش خوش بخت بود
شاید اگر جمعهها تنگِ غروبی نداشت
یا اگر داشت آسمانش آن رنگ نارنجی خودش را نداشت
یا اگر داشت شهرمان مناره نداشت
یا اگر داشت سر شب اذان نداشت
شاید اگر کسی بود مرا در آغوش بگیرد
شاید اگر آنقدر تنها نبودم
شاید اگر آنقدر تنها نبودم
شاید آنوقت جمعهها آنقدر دلگیر نبودند ....
حرف بهاری که مدتهاست زمستانم شده...
حرف بهاری که مدتهاست برایم شیرین نمی شود...
... بیچاره آدمها گناه دارند !!
چقدر باید گریه های مرا از انبوه حرفهای نگفته ام غصه بخورند؟!؟
خب بهار اینها آمده ...!
به اینها چه که خزان به باغ من آمده!
بی خیال من!
آی آدمـــها عـیدتـــــان مبارک!
| Design By : Night Skin |






